دفتر خاطرات ابتدائی
دوستی یعنی یک شقایق در میان دشت خار
باور امکان یک گل بهار
دوستی را با غمت آتش بزن
آتشش را بر دلت مرحم بزن

***
بپر به کروی چشم خفاشها
بهار شو و بخند که خداوند آن بالا هنوز با ماست.
دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است.
***
کاش وقتی آسمان بارانیست چشم را با اشک باران تر کنیم.
کاش وقتی تنها می شویم لحظه ای را یاد یکدیگر کنیم.
***
ای شفا دهنده قلبها
سینه ام درون قلبم بسته شده است و همچون حوضچه ای کوچک به هیچ سوئی راه ندارد.
می شود، می شود؛ آیا امروز آن را به دریای یادت پیوند دهی؟
تا شاید دستان لرزان و چشمان بی حوصله ام از درد بیهوده گی شفایابد.
***
دکتر شریعتی: خداوندا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 خرداد1389ساعت 10:47  توسط behnam kalhorzadeh
|
